تبليغاتX
یک نگاه قدیمی




درباره وبلاگ

رخت ها را بکنیم:
آب در یک قدمی ست...
روشنی را بچشیم.
شب یک دهکده را وزن کنیم،
خواب یک آهو را.....
گرمی لانه لک لک را ادراک کنیم
روی قانون چمن پا نگذاریم.
در موستان گره ذایقه را باز کنیم
و دهان را بگشاییم
اگر ماه در آمد
و نگوئیم که شب چیز بدی ست
و نگوئیم شب تاب ندارد خبر از بینش باغ.
و بیاریم سبد
ببریم این همه سرخ...این همه سبز.


مطالب تازه

رفت
کنایه
بشنویم از زبان خدا
روی ماه خدا را ببوسیم..
من اوووووووووووووووومدم....
معشوق ما تو هستی...تو!
خرم خرای قدیم!!!!!!
شاهراه عشق و صفا
گفتنیها کم نیست... گفتنی ها کم نیست...
حرف دل

آرشيو وبلاگ
تیر 1390
دی 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388

لينك دوستان
آوای ساز من... سکوت
زندگی حکمت اوست..
بیا تو ننه کسی نیست!!!
یک سبد حرف تازه
لنگر گاه معصومیت
شاید روزی...
هوای بارونی...
کویر یخ
تک ستاره عاشق...
مروارید
اشک های بی گناه
ستاره ها میخندند...
اینجا دلم برای خدا تنگ میشود...
مداد و مدار...




نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 12:3 توسط darling
Image Hosted by Free Picture Hosting at </STRONG><A href="http://www.iranxm.comwww.iranxm.com' />

سلام.............
شبنمم....بعد از حدود يک سال و نيم اومدم تا کلبه ي اميد خواهرم..شکوه عزيزم را زنده کنم

خيلي دوست دارم دوستاي مجازي قديمي شکوهم را دوباه به اينجا دعوت کنم و  يادشو زنده نگه دارم... البته به لطف خدا و شما دوستان.


به اميد خدا  تصميم دارم راه شکوه را ادامه بدم  و اين وبلاگ رو اختصاص بدم به مطالبي در مورد عشق خدا به ما و البته عشق ما به وجود مقدسش.

 

اميدوارم که قابل بونيد و در اين راه کمکم کنيد.



نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 16:31 توسط darling
سلام:

من شبنم خواهر شکوه... مدیر این وبلاگ هستم. آمده م تا با انگشتان سرد و یخ زده ام در کلبه ی عشق خواهرم بنویسم که شکوهم را از دست داده م.......

دیگر ننویسید شکوه کجایی؟ دیگر نپرسید که چرا نمینویسی؟ و نپرسید.....

که شکوه رفت...

              رفت ...

با فاتحه ای روح شکوهم را آرام کنید.

 

 

 



نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 22:56 توسط darling
 

عده ای با نام حق مشغول کار                   عده ای قافل زیاد کردگار

عده ای ذکر خدا دارند به لب                      عده ای غرق گنه هر روز و شب

عده ای در سجده و راز و نیاز                      عده ای غافل ز حی بی نیاز

عده ای دل بسته دار بقا                            عده ای دل بسته دار فنا

عده ای سوی خدا پر می کشند                 عده ای هم جام می سر می کشند

عده ای هستند کلید مشکلات                   عده ای قفل و گره در مشکلات

عده ای دندانه های آن کلید                       عده ای دارند فقط خوی پلید

عده ای اندیشه در کردار خود                      عده ای آتش زنند بر جان خود

عده ای کردارشان باشد نکو                       عده ای هم استخوانی در گلو

عده ای باشند فقط مشکل گشا                 عده ای هم م یکنند آتش به پا

عده ای یار کنند اقوام خویش                      عده ای هر روز و شب در حال نیش

عده ای هستند عزیز و با وقار                     عده ای دیگر شرور و نا به کار

عده ای با هم انیس و محرمند                    عده ای بیگانه و نامحرمند

عده ای نان می دهند در طول روز               عده ای نان می خورند با نرخ روز

عده ای حتی ندارند نان جو                       عده ای هر شب خورند مرغ و پلو

عده ای هر روز به فکر نان و آب                   عده ای از تنبلی در رختخواب

عده ای هستند همیشه در تلاش              عده ای را کی بود فکر معاش

عده ای هستند به فکر زندگی                   عده ای دائم به فکر هرزگی

عده ای نیکی کنند در این سرا                  عده ای هم میکنند ظلم و جفا

عده ای راه عادت انتخاب                         عده ای دنبال شیطان با شتاب

عده ای خرسند شوند پیش خدا               عده  ای گریان شوند روز جزا

عده ای جنت بود معنایشان                     عده ای شرمنده رفتارشان

 

التماس دعا و خدا نگهدار



نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 17:21 توسط darling
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
 
چطوووووووووووورین؟ خوبین خوشین سلامتین؟...........
 
دلم واسه ی همتون تنگیده بود هوااااااااااااااااااااااااااااااارتاانقده خوشحالم که دوباره تونستم بیام پیشتون
 
از همتون ممنونم که واسم دعا کردین...دستون درد نکنه
 
گفتم حالا که اینقدر دیر اومدم زشته که یه شعر خوشگل موشگل نزارم واستون...
 
چی؟ چه شعری؟صبر کنین بابا مگه شماها ۶ماهه به دنیا اومدین بزارین من یه کم فک بزنم به اون شعر خیلی خوشگلم میرسیم
 
خب راستش تو این مدت که نبودم یه سری مسائلی پیش اومد که از خدای خوب و نازم  خجالت کشیدم...با خودم گفتم شکوه خریت آخه تا چه حد؟؟؟؟؟؟؟
 
من همیشه به حکمت خدا ایمان دارم یعنی مطمئنم که هیچ چیزی تو این دنیا الکی نیست...اما نمی دونم چی شد ایندفه که یه لحظه با خودم گفتم .....
گفتم پس کجاست این عدل خدا...؟ خاک تو سرم چقدر خر شده بودم اون روز...
 
همون موقع یه تسبیح برداشتم و شروع کردم به استغفار کردن ...گفتم خدا جونم ببخشم... هنوزم وقتی به اون لحظه فکر میکنم از خودم بدم میاد
 
آخه چرا باید این قدر دیوونه باشم...
از یه طرف خودمودلداری میدم میگم خدای ما ارحم الراحمینه و به دل نگرفته از یه طرفم وجداان درد گرفتم.....
 
 
خب بازم من زیادی فک زدماااااااااااا
بریم سر وقت قولی که داده بودم آره دیگه الوعده وفا
 
من که خیلی این شعرو دوست دارم ...خوشحال میشم نظر شماروهم بدونم
 
منتظرتون هستم بدویین بیاین نظر بدین ...
فقط جون من تا آخرشو بخونین...
بخوان ما را
منم پروردگارت
خالقت از ذ ره اي نا چيز
صدايم كن مرا
آموزگار قادر خود را
قلم را، علم را، من هديه ات كردم
بخوان ما را
منم معشوق زيبايت
منم نزديك تر از توبه تو
اينك صدايم كن
رها كن غير ما را، سوي ما باز آِی
منم پرو د گار پاك بي همتا
منم زيبا، كه زيبا بنده ام را دوست ميدارم
تو بگشا گوش دل
پرورد گارت با تو مي گويد
تو را در بيكران دنياي تنهايان
رهايت من نخواهم كرد
بساط روزي خود را به من بسپار
رها كن غصه يك لقمه نان و آب فردا را
تو راه بندگي طي كن
عزيزا، من خدايي خوب مي دانم
تو دعوت كن مرا بر خود
به اشكي يا صدايي، ميهمانم كن
كه من چشمان اشك آلو ده ات را دوست ميدارم
طلب كن خالق خود را
بجو ما را تو خواهي يافت
كه عاشق ميشوي بر ما
و عاشق مي شوم بر تو
كه وصل عاشق و معشوق هم
آهسته مي گويم ، خدايي عالمي دارد
قسم بر عاشقان پاك باايمان
قسم بر اسب هاي خسته در ميدان
تو را در بهترين اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن
تكيه كن بر من
قسم بر روز، هنگامي كه عالم را بگيرد نور
قسم بر اختران روشن، اما د ور
رهايت من نخواهم كرد
بخوان ما را
كه مي گويد كه تو خواندن نمي داني؟
تو بگشا لب
تو غير از ما، خداي ديگري داري؟
رها كن غير ما را
آشتي كن با خداي خود
تو غير از ما چه مي جويي؟
تو با هر كس به جز با ما، چه مي گويي؟
و تو بي من چه داري؟هيچ!
بگو با من چه كم داري عزيزم، هيچ!!
هزاران كهكشان و كوه و دريا را
و خورشيد و گياه و نور و هستي را
براي جلوه خود آفريدم من
ولي وقتي تو را من آفريدم
بر خودم احسنت مي گفتم
تويي ز يباتر از خورشيد زيبايم
تويي والاترين مهمان دنيايم
كه دنيا، چيزي چون تو را، كم داشت
تو اي محبوب تر مهمان دنيايم
نمي خواني چرا ما را؟؟
مگر آيِا كسي هم با خدايش قهر ميگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشكستي
ببينم، من تو را از در گهم راندم؟
اگر در روزگار سختيت خواندي مرا
اما به روز شاديت، يك لحظه هم يادم نميكردي
به رويت بنده من، هيچ آوردم؟؟
كه مي ترساندت از من؟
رها كن آن خداي دور
آ‌ن نامهربان معبود
آن مخلوق خود را
اين منم پرور دگار مهربانت، خالقت
اينك صدايم كن مرا،با قطره اشكي
به پيش آور دو دست خالي خود را
با زبان بسته ات كاري ندارم
ليك غوغاي دل بشكسته ات را من شنيدم
غريب اين زمين خاكيم
آيا عزيزم، حاجتي داري؟
تو اي از ما
كنون برگشته اي، اما
كلام آشتي را تو نميداني؟
ببينم، چشم هاي خيست آيا ،گفته اي دارند؟
بخوان ما را
بگردان قبله ات را سوي ما
اينك وضويي كن
خجالت ميكشي از من
بگو، جز من، كس ديگر نمي فهمد
به نجوايي صدايم كن
بدان آغوش من باز است
براي درك آغوشم
شروع كن
يك قدم با تو
تمام گامهاي مانده اش، با من


نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 12:3 توسط darling

سلام به تمام دوستای خوب...

چند روزی گرفتار بودم بدجووووور این بود که کمتر میومدم نت

از همهتون  ممنون به خاطر دلگرمی هاتون....

اونقدرا وقت ندارم که مثل همیشه فک بزنم مجبورم زود برم اما.....

اما بازم مثل همیشه دعا میکنم عاشق باشید و البته خوشحال

( چند روز نبودم معلوم نیست اینجا چه خبر شده ...این شکلکا باز نمیشه?؟.....)

دوستای گلم محتاج دعاتونم بی نهایت....فراموشم نکنین..........................................................


خب این شعرو که خیلی دوسش دارم هدیه میکنم بهتون و میرم تا..................

نمی دونم کی برمیگردم.دعا کنین برام زیاددد....


آیا خدایی هست؟

... احمقانه
سر تکان می داد و می پرسید :
آیا خدایی هست؟
اندکی مکث و دِگرباره
صدایم کرد و می پرسید :
با تواَم!
آیا خدایی هست؟
من،
که سَرمَست از خدایی بودنم بودم
به اوگفتم :
آری آری

آن منم!
من، آن خدای مهربانم!
آن منم!
من، آن خدای جاودانم!
آن منم!
من، ایزد ِ مَنّان، خدای مِهرِگانم!
... لحظه ای تردید ...
اندکی مکث و دِگرباره
صدایم کرد و می پرسید :
با تواَم!
با تواَم، آیا خدایی هست؟!



نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 19:34 توسط darling
چیه؟چرا اینجوری نگاه میکنین؟

نکنه تا حالا آدم ندیدین...چی ..؟ آخه بر چی من آدم نیستم

عوض اینکه یه گاوی گوسفندی بزغاله ای قورباقه ای میگوئی چیزی جلوی پام سر ببرین که بالاخره اومدم بهم میخندین بسه دیگه ..خنده تعطیل من وقتی جدی بشم اینجوری میشما

هه هه هه....تا حالا قیافیه خودمو از این نزدیک ندیده بودم

راستی ماه رمضونتون مبارک)جمله بندی رو داشتی(

چیه ...هی میخندین و میگین یه کم زود داری تبریک میگی..خب نمیتونستم بیام آپ کنم

بچه ها تو رو خدا واسم دعا کنین..........

وای یهویی اشکم در اومد

همیشه از چند روز قبل از ماه رمضون این ریختی میشم...آخه عاشق ماه رمضونم ...ولی نمیتونم روزه بگیرم

بچه ها تو رو خدا امشب سر سفره افطار واسم دعا کنینمن شنیدم خدا دعای روزه دارا رو قبول میکنهدعا میکنین مگه نه؟؟؟؟

خب بسه دیگه حالا یه کم الکی بخندیم ...که یه موقع خدایی نکرده روحیه های عزیزمون از دستمون ناراحن نشن

خب حالا بریم سر وقت موضوع اصلی آپ دارلینگ جون جونی(احترام به شخصیتو داشتی)

 

خوشا دمی که رسد آرزو به حد کمال

خوشا شبی که به عاشق رسد پیام وصال

تمام عمر اگر بگذرد به درد فراق            

چه غم ،چو قلب بود از امید مالا مال

ز زندگانی هشتاد و چارساله به است     

شبی که ارزش آنست بیش از آن همه سال(1)

دهند مژده مهمانی خدای جلیل              

فرشتگان ،به تشرف به بارگاه جلال

ز میز بان یگانه به بندگان آرند                 

درود و مژده رحمت، نوید استقبال

شگفت اینکه بود روزهای مهمانی         

غذای جسم حرام و شراب روح حلال!

به بزم دوست همه هرچه هست هست جمیل

که تابناک بود بارگه زنور جمال

به گوش جان رسد از محرمان خلوت انس  

هزار پاسخ راز عجب بدون سوآل

زسرخوشی نتوان گفت چون زمان گذرد   

روان چگونه پرد در چنان شگفت مجال

چنین بود شب تقدیر تا طلیعه فجر          

که روشنی دمد و تیرگی رود به زوال

تو  ناظم ! ار به سر آمد زمان مهمانی    

بشو غبار غم از چهر خود زاشگ زلال

کسی بود به یقین  رستگار در دو سرای

که ماهی ازهمه سالش بود بدین منوال 

التماس دعاااا خیلی محتاج دعاتونم



نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 9:13 توسط darling
سلااام بازم اومدم با یه سری از بهترین عکسای دنیا

فکردم این بهترین موضوع برای آپ کردن باشه

ببینید و لذت ببرین، این عکسا و این حرفها نشونه از معشوق واقعی میدند...

                                                                                              مهربانی را

                                                                         اگر قسمت کنیم من یقین دارم به ما هم می رسد

                                                       آدمی گر ایستد بر بام عشق دستهایش تا     خدا هم می رسد

 

ای آفریدگار...

دیگر به سرد مهری خاکسترم مبین

امشب صفای آبم و گرمای آتشم

امشب به روی توست دو چشم نیاز من

امشب به سوی توست دو دست نیایشم

            ************

امشب ستاره ها همه در من چکیده اند

سرب مذاب پر شده در کاسه سرم

هر قطره ای ز خون تنم شعله می کشد

من آتش روانم، من آش ترم

           ************

امشب به پارسایی خود دل نهاده ام

ای آفتاب وسوسه در من غروب کن

آن رودخانه ام که تهی مانده ام ز آب

آه ای شب برزک! تو در من رسوب کن

          ************

زین پیش اگربه کفر گشودم زبان خویش

زین پس بر آن سرم که بشویم لب از گناه

ای آفریدگار...!

در چاه شب بسوی تو امید بسته ام

تا بشنوی صدای مرا از درون چاه

         ************

هرچند پیش چشم تو کوچکترم ز مور

بر من بزرگواری پیغمبران ببخش

جز غم هرآنچه را که به من وام داده ای

بستان و بیشتر کن و بر دیگران ببخش

        ************

نام ت بر نگین دلم نقش بسته است

ای خاتم وجود من ارزانی توباد

دانم اگرچه پیشکشی، سخت بی بهاست

شعرم به پاس لطف تو قربانی تو باد.

 التماس دعا



نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 20:47 توسط darling
                             اینم یه شعر طنز 

                      گفتم دور همیم یه کم بخندیم

 حالا اونقدرم نخندین که یادتون بره comment بزارینااا

   بخونیند و حالشو ببریندمنم منتظر نظراتتون می مونم

پریروزا توی خیابون بودم

تو کوچه پس کوچه ها ویلون بودم

یهو چشم خورد به خر مش کرم

گفتم آقا خره سلام٬ نوکرم

ببینمت حال و حولت چطوره؟

کسب و کارت٬ وضع پولت چطوره؟

حاج خانومت شکر خدا که خوبن؟

کره خرا٬ تاج سرا که خوبن؟

بنده خدا دلش حسابی خون بود

گوشاش مث بربری آویزون بود

گف چی بگم خوشت بیاد پسر جون

سهمیه بندی شده ینجه هامون

هفته ی پیش از توی آخور من

کره خرا سهمیه مو دزدیدن

حالا باید جو بخوریم باد کنیم

جفتک و چارگوش٬ داد و فریاد کنیم

وضع جوونامون که خیلی خیته

خوب خوبشون کره خر حاجیته

اونم که هی ژل می ماله به یالش

شب می خوابه می ماله روی بالش

کره های نر که همه مفنگی

همه هروئینی٬ حشیشی٬ بنگی

تو کوچه ها همش به هم می پرن

آبروی هرچی خره می برن

بعضیاشون که دیگه خیلی خرن

عشق رپن٬ مخالف عرعرن

عرعر اگه یه خورده گوش خراشه

اصالت و خریتم باهاشه

کره های ماده که هردمبیلن

بعضیاشون حسابی مخ تعطیلن

دم به ساعت با خودشون ور میرن

تقی به توقی می خوره در می رن

پالون کوتاه تنشون می کنن

نره خرا رو چش چرون می کنن

آره عمو خرم خرای قدیم

نمونشون کره خر مش رحیم

همش سرش تو درس و تو کتاب بود

نه عشق لاتی بود و نه اهل دود



نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 20:20 توسط darling
 اینو ببین و بدو بیاااااااااا

این راه عشق و مهربونی صفا و صفا صممیت و صداقت و محبت و ......

خلاصه این راه آخرش می رسه به تموم چیزای خوب خوب خوب..

کافیه تو بخوای که قدم تو این راه بزاری همین و بس...

میگم جیگرا خودمونیما خیلی عکس قشنگیه ها میگم شما خیلی دلتون

می خواد به من کمک کنید مگه نه ! پس تند زود سریع بدویین بیاین

 تو بخش نظرات و یه حالی بهم بدین 



نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 19:52 توسط darling

 

گفتنیها کم نیست... گفتنی ها کم نیست...

مثلاً صبح وسلام هر روز،

شوق دیدار تو یک لحظه و هر لحظه بعد

تب نادیدن تو

وحشت این فکر و خیال وجانسوز

گفتنی ها کم نیست...گفتنی ها کم نیست...

به گمانم که خدا نقاش است

زندگی مظهر رنگ های خداست

رنگ ها ترجمه احساس است

مثلا سادگی آبی مهر

گرمی و زردی یک پرتو نور

حس رویایی همراه تو بودن درعشق

بی تو در تنهائی...

با تو هنگام حضور

گفتنی ها کم نیست...گفتنی ها کم نیست...

سخن از عشق بگو***

سخن از عشق بگو...

عشق یعنی هستی

عشق یعنی مستی

عشق یعنی سخنی هست

 نمی باید گفت....

عشق یعنی رازی را در سینه نهفت

عشق یعنی یک راز

خلوت و راز و نیاز

حس نزدیکی با دوست به هنگام نماز

عشق یعنی معنای خدایی وجود

شوق پرواز به هنگام سجود....

شوق پرواز به هنگام سجود